تبليغاتX
بنام خدای عشق

بنام خدای عشق

یه غریبه

دلم گرفته از همه

سلام

خیلی دلم گرفته

یه بغض بزرگ دارم که انقدر نگهش داشتم دارم می ترکم

چقدر آدما می تونن دل سنگ باشن

آخه چرا من؟ من که سنگ صبورت بودم تو هم سنگ صبوره من بودی

منی که هر چی بودم بخاطر تو بود

دارم میمیرم همین

قلب کسی رو نشکون دیگه آخه من که نفرین نمی کنم اما خدا جای حق نشسته

آخه بیچاره من که هنوزم دوستت دارم اما کاش ..............

خیلی سخته...............

دیگه حتی دستام توان نوشتن نداره

برام دعاااااااااااا کنید ... دعا کنید از این بدتر نشم

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 1:23  توسط دو عاشق  | 

دلم برات تنگ شده ...........................

سلام

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به

 فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم

مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد

احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو

بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا

چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!

خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه

لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب

من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم

ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت

 دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم

 تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو

كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و

 آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به

تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس

 ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل

بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

بعد از چند ماه اومدم که بگم محتاج دعا هاتونم.پس حتما برام دعا کنید.

یه عزیزی هم کنکور داره واسش دعا کنید قبول بشه.

منتظر نظر ها تون هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 23:39  توسط دو عاشق  | 

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

سلام می کنم

اما چه سلامی سلامی همراهه بغض

سلام می کنم به کسی که خیلی راحت گذشت

نمی دونم باید نفرین کنم یا آرزوی خوشبختی براش کنم

من انتظار یه همچین چیزی رو نداشتم

نمی دونم چه اشتباهی از من سر زده که این چیزارو باید تحمل کنمممممممممممممممم

آخه چراااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که فقط دوستت داشتمممممممممممممممم غیر از این بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا فقط کمکم کننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

فکر کردم لا اقل تو خیلی چیزارو می فهمی اما چی شد پس؟

همه تو این جور مواقع می فهمن اما خودشونو می زنن به ........

هر چی فکر می کنم این حقم نبودددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

من نمی تونم این چیزارو باور کنمممممممممممم   حاضرم به هر چیزی قسم بخورم که تو شناختنت اشتباه نکردم

هیچ دعایی از دهنم بیرون نمیاددددددددددددددددددددد

یه جورایی فکر کنم دارم دق می کنم

من اون کسی که باعث این جدایی شده رو نمی بخشم حتی اگر خودت باشی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 17:40  توسط دو عاشق  | 

سلام

دل تنگم

دل تنگ نگاتم اسیر خنده هاتم

می دونم که می دونی عمریه غرق هواتم

من لبریز عشقم پرم از تورو خواستن

کاش بدونی من دیوونه ی سادگی هاتم

مثل پروانه ها دورت می گردم بذار دستتو توی دستای سردم

من صداقتو با تو شناختم

عشقه تو رو بردمو دل خودم رو باختم

هر جا که میرم مهربونی هات پیش رومه

کاش باور کنی که بودن تو آرزومه

روزو شب میام میرم نیستی توی خونه

دیگه نفس کشیدنم بی عشق تو حرومه

خوبید بچه ها

از همه ممنون که برام دعا کردید

آخه من دانشگاه قبول شدمممممممممم

بازم ممنون

برام دعا کنید منتظره نظر های قشنگتون هستم

بای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 22:47  توسط دو عاشق  | 

دعا کنید قبول بشم

سلام

من الان چند روزه منتظره جواب کنکورم ولی هنوز نیومده

برام دعا کنید اینقدر انتظار کشیدم خسته شدم هر چقدر هم که زنگ زدم سازمان سنجش اشغاله

برام دعا کنید هر کی دعا کنه قبول که شدم بهش شیرینی می دماااااااااااااااااااا

قربونه شما بای

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 12:18  توسط دو عاشق  | 

بازم سلام به همگی

سلامممممممممممم

اومدم بگم از همه ی دوستام ممنونم که نظر دادن و اونایی که تولدم رو تبریک گفتن

آخه تولد من دیروز بود یعنی ۳۱ مرداد .

از همگی ممنون

از یه نفر هم واقعا معذرت می خوام آخه تقصیر خودش شد فکر کردم دیگه دوستم نداره

ولی با اینکه دیر شده ولی تولدش مبارک

راستی تولده یه نفر رو هم که خیلی دوستش دارم رو هم بهش تبریک می گم آخه اونم تولدش ۳۱ مرداده

دعا که یادتون نرفته منتظرماااااااااااااا

دوستتون دارم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 20:52  توسط دو عاشق  | 

دلم گرفته از آدم هایی که می گن دوستت دارم

سلام به دوستان خوبم

من کنکورمو دادم برام دعا کنید که حتما قبول بشم

خیلی دلم گرفته دیگه آدم نمی تونه بفهمه دوست واقعیش کیه

من که امیدوارم یه چیزی بشه که خودش بفهمه چی کار کرده

اون موقع حتما حال منو می فهمه من که امیدوارم اون روز رو ببینم

خیلی سخته بدونی یکی که دوستش داری می تونست برات کاری بکنه اما چون .... بود

این کارو نکرد

برام دعا کنیدددددددددددددددد

 

 دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوست دارم اما معني شو نمي دونن از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن از اونايي که زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 12:58  توسط دو عاشق  | 

سلامی دوباره

 

اين داستان رو شايد خيلي هاتون شنيده باشيد ، ولي من يه بار ديگه مينويسمش :

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.

اگه شما هم مثل من عاشقید حتما به عشقتون بگید قبل از اینکه  عشقتون..............

همین جا به یکی از دوستام می گم که خیلی دوستش دارم



 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 13:0  توسط دو عاشق  | 

تقدیم به دوست

                  تو نمی دونی من چی کشیدم                  وقتی که گفتی تو رو نمی خوام

               باور ندارم که دیگه نیستی                    حالا تو رفتی من اینجا تنهام

       یه شوخی بود و یه قصه ی تلخ              وقتی که گفتی تو رو نمی خوام

                 خیال می کردم می خوای بترسم           شاید هنوزم باور نکردم

                         چشمای گریون دستای خسته                دوری چشمات منو شکسته

                               رنگ اون چشات چشمای سیاهت          زنجیر دلت دستامو بسته

                                شاید یه حسود چشممون زده                بگو کی ما رو تنهایی دیده

                           ولی می دونم تو آسمونم                     قصه ی ما رو یکی شنیده

               تو باور نکن هر کی بهت گفت            پیشت می مونم پیشت می مونم

                    باور ندارم که دیگه نیستی                  تا ته دنیا از تو می خونم

                          چشمای گریون دستای خسته                دوری چشمات منو شکسته

                               رنگ اون چشات چشمای سیاهت          زنجیر دلت دستامو بسته

                         این شعر را برای یکی از دوستام نوشتم براش آرزوی موفقیت دارم

                        21 فروردین تولدشه پس پیشاپیش تولدش رو بهش تبریک می گم

                                          و دعا می کنم که اونم به آرزوهاش برسه

                                          و امیدوارم همچنان دوستیمون پایدار باشه

                   از همه ی دوستان که برام نظر می دهند هم ممنونم

                    بازم با نظراتتون خوشحالم کنید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 23:29  توسط دو عاشق  | 

به نام او

 

برای تو ـ تقدیم به تو

http://i7.tinypic.com/2gvvhh3.jpg%5b/IMG%5d

[IMG]http://i14.tinypic.com/33ldsm1.jpg[/IMG]

زندگی برا ی تو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 21:56  توسط دو عاشق  |